تبليغاتX
2khtari be name aseman




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


2khtari be name aseman

حرف هایی از جنس باران از یک آسمان بی ستاره..

باران خورده درچهارشنبه 1388/09/04در هنگامه 20:55بااشكهايي ازآسمان| |

چه بد گفتم،چه بد کردم
        که نزدت خويشتن را ديو و دد کردم
                مرا يا رب نمي خواهي!
                        گناه هستو ،

                                اگر نفرين به اين دنياي بد کردم
                        به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
                اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب
        بگو يا رب...
به جز عشقي که دردش را به من دادي
        به من يا رب چه بخشيدي که رد کردم
                فقط در عاشقي يا رب،
                        مدد گفتم ،
                                شدم عاشق،
                        تمناي مدد کردم
                شب مستي اگر يک توبه بشکستم
        سحر تکرار توبه، صد به صد کردم
به سيلابم کشاندي، زير و بم ديدم
        تحمل در عذاب جذر و مد کردم
                برايم آتش دوزخ، فرستادي
                        برايت لاله ها را در سبد کردم
                                گرفتي جامه فخر مرا از من
                        صبورانه کُله را از نمد کردم
                نشانم ده اگر يک مور آزردم
        اگر يک دانه گندم را لگد کردم
مرا يا رب نمي خواهي،
        گناه از هستو ،
                اگر نفرين به اين دنياي بد کردم
                        به حرفم گوش کن يا رب ،به دردم گوش کن يارب
                                اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش کن يا رب٬خداوندا..

باران خورده درشنبه 1388/08/30در هنگامه 16:46بااشكهايي ازآسمان| |

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرانده اي؟!

من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد ....

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.

 و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .

و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم

نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اينبار برايت مي نويسم که :

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند .

مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.

مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :

دلتنگت شده ام به همين سادگي ....

باران خورده درپنجشنبه 1388/08/28در هنگامه 12:31بااشكهايي ازآسمان| |

 

‹‹ آسمانم ستاره می خواست که تو آمدی. ابر حسود اما چشم دیدن خوشحالیم را نداشت. آسمانم ابری شد. بارید و بارید و من... به انتظار دیدن دوباره ات قطره های باران را یکی یکی می شمردم. اما تو دیگر پشت ابر ها نبودی وقتی که تمام شدند. نمی دانم در کدام صورت فلکی باید به دنبال تو گشت. در آسمان بزرگ من جای یک ستاره خالی شد. کاش از خورشید فرار نمی کردی تا روشنتر به دنبالت می گشتم. کاش هرگز آسمانم ستاره نمی خواست. کاش ابر ها کمی مهربانتر بودند تا تو را از دست نمی دادم... ای كاش میدانستی شبها تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین كسی هم هست كه سبزی لحظه هایش روزی آرزویم بود.... خانه را در چشم های تو پیدا کردم. پلکهایت را به هم نزن خانه خراب میشوم ولی مهم نیست من باز هم دوستت دارم و فقط از خدایم سلامتی و موفقیت و شادابیت را آرزومندم و در فصلهای زیبای خداوندی فقط سکوت و انتظار و نجواهای درونی شبانه و روزانه ام را بهانه میکنم.چه سخت و طاقت فرساست انتظار و سکوت اما ارزشش را دارد.خدایا کمکم کن ای منتظر ترین منتظران . ››

باران خورده درجمعه 1388/08/22در هنگامه 16:13بااشكهايي ازآسمان| |

سالها پيش در يكي از مناطق چين باستان، شاهزاده اي آماده تاجگذاري مي شد اما بنا به قانون، بايد اول ازدواج ميكرد. از آنجا كه همسر او ملكه آينده مي شد، بايد دختري را پيدا مي كرد كه بتواند به طور كامل به او اطمينان كند. بنابر اين با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند و دختري را كه سزاوار ازدواج با امپراطور باشد، انتخاب نمايد.
دختر خدمتكار قصر نيز عاشق شاهزاده بود و با وجود اينكه مي دانست فقط زيباترين و ثروتمندترين دختران دربار در آن مجلس حضور دارند، تصميم گرفت از اين فرصت استفاده كرده و دست كم يك بار از نزديك، شاهزاده را ببيند. سرانجام روز موعود فرارسيد و شاهزاده در ميان درباريان ايستاد و شرايط رقابت را اعلام كرد:
" به هر يك از شما دانه اي مي دهم. فردي كه بتواند در مدت شش ماه، زيباترين گل را براي من بياورد، ملكه آينده چين مي شود."
دختر، دانه را گرفت و در گلداني كاشت و از آنجا كه مهارت چنداني در باغباني نداشت، با دقت و بردباري زيادي به خاك گلدان رسيد. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. او هر چيزي را امتحان كرد. با كشاورزها صحبت كرد، آنان راه هاي مختلف گلكاري را به او آموختند اما هيچكدام از اين راهها، نتيجه نداد. هر روز احساس ميكرد از رويايش دورتر شده اما عشقش مانند قبل، زنده بود.
سرانجام، شش ماه گذشت و هيچ گلي در گلدانش سبز نشد. با اين كه چيزي براي نمايش نداشت اما مي دانست در آن دوران، چقدر زحمت كشيده، بنابراين با مادرش صحبت كرد كه اجازه دهد در روز و ساعت موعود به قصر برود. در دلش مي دانست اين آخرين ملاقات با معشوق است. روز ملاقات فرا رسيد. دختر با گلدان خالي منتظر ماند و ديد همه دختران ديگر، نتيجه هاي خوبي گرفته اند: هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد، شاهزاده وارد شد و هر كدام از گلدان ها را با دقت بررسي كرد. وقتي كارش تمام شد، نتيجه را اعلام كرد. دختر خدمتكار، همسر آينده او بود. همه حاضران اعتراض كردند و گفتند كه:
"شاهزاده درست همان فردي را انتخاب كرده كه در گلدانش، هيچ گلي نروييده است."
شاهزاده با خونسردي، دليل انتخابش را توضيح داد و گفت:
"اين دختر، تنها فردي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند، گل صداقت. همه دانه هايي كه به شما دادم، عقيم بودند و امكان نداشت گلي از آنها برويد."

باران خورده درچهارشنبه 1388/08/20در هنگامه 9:9بااشكهايي ازآسمان| |

غرق عشق و شور و مستی بی مثال
غوطه ور در عالم فکر و خیال

پر کشیدم از زمین و از زمان
یافتم خود در مکانی لا مکان

آدم و حوا و هرچه زاده اند
گوییا در این زمین استاده اند

هر کسی در دست خود یک نامه داشت
نامه را در نزد حاکم میگذاشت

بعد از آن باری تعالی مینوشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت

رفت و رفت و نوبتش بر من رسید
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید

با غضب افکند سوی من نگاه
گفت چیزی تو نداری جز گناه

چشم تا به جهنم دوختم
از نهیب شعله هایش سوختم

ناگهان زیبا رخی از ره رسید
حال زارم تا که دید آهی کشید

بعد از آن یار و آن دلدار گفت
رو به حق بنمود و با دادار گفت

پور موسی (ع) با تو صحبت میکند
ضامن آهو شفاعت می کند

گر چه او با نامه بد آمده
چند روزی را به مشهد آمده

آمده صد بار بر من رو زده
صحن و ایوان مرا جارو زده

گر چه او هم آبرویم برده است
آب سقا خانه ام را خورده است

خوب میدانم که خوش کردار نیست
لیک دیدم بهر زهرا می گریست

**************************

ولادت هشتمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بر تمامی عاشقان آن امام بزرگ٬آقا امام رضا(ع) مبارک و خجسته باد...

باران خورده درجمعه 1388/08/08در هنگامه 8:8بااشكهايي ازآسمان| |

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ، اگر وابسته شدند مجنون نشوند ، و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند ....

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد ....

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد ...

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد ..

رسم عاشقي دوزخ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سر لوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد ...

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ..

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد ...!

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذراندن لحظه هاي زندگي ... !

با هدف عاشق شويد و با عشق عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد ... !

باران خورده دردوشنبه 1388/08/04در هنگامه 18:14بااشكهايي ازآسمان| |

نامه ای برای تو :

امروز صبح كه از خواب بيدار شدي،نگاهت مي‌كردم؛
و اميدوار بودم كه با من حرف بزني، حتي براي چند كلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي كه ديروز در زندگي‌ات افتاد، از من تشكر كني. اما متوجه شدم كه خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي كه مي‌خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي‌دويدي تا حاضر شوي فكر مي‌كردم چند دقيقه‌اي وقت داري كه بايستي و به من بگويي: سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يك بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يك ربع كاري نداشتي جزآنكه روي يك صندلي بنشيني. بعد ديدمت كه از جا پريدي.خيال كردم مي‌خواهي با من صحبت كني؛
اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن كردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.
تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه كارهاي مختلف گمان مي‌كنم كه اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي‌كني، شايد چون خجالت مي‌كشيدي كه با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نكردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي‌رسيد كه هنوز خيلي كارها براي انجام دادن داري.
بعد از انجام دادن چند كار،تلويزيون را روشن كردي.نمي‌دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟
در آن چيزهاي زيادي نشان مي‌دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي‌گذراني؛ در حالي كه درباره هيچ چيز فكر نمي‌كني و فقط از برنامه‌هايش لذت مي‌بري... باز هم صبورانه انتظارت را كشيدم و تو در حالي كه تلويزيون را نگاه ميكردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نكردي. موقع خواب...،فكر مي‌كنم خيلي خسته بودي. بعد از آن كه به اعضاي خوانواده‌ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشكالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي كه من هميشه در كنارت و براي كمك به تو آماده‌ام.
من صبورم، بيش از آنچه تو فكرش را مي‌كني.حتي دلم مي‌خواهد يادت بدهم كه تو چطور با ديگران صبورباشي. من آنقدر دوستت دارم كه هر روز منتظرت هستم.
منتظر يك سر تكان دادن، دعا، فكر، يا گوشه‌اي از قلبت كه متشكر باشد.
خيلي سخت است كه يك مكالمه يك طرفه داشته باشي.خوب، من بازهم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنكه شايد امروز كمي هم به من وقت بدهي.

دوست و دوستدارت: خدا

باران خورده درشنبه 1388/08/02در هنگامه 19:50بااشكهايي ازآسمان| |

 
میلاد فرخنده و پر نور و سرور کریمه اهل بیت٬کوثر همیشه جاری٬خانوم فاطمه معصومه (ع) و روز دختررا به تمامی دوستداران و پیروان راستین آن بزرگوار وهمه دختران ایرانی مخصوصا دوستای گل خودم تبریک و تهنیت عرض میکنم...
باران خورده دردوشنبه 1388/07/27در هنگامه 19:59بااشكهايي ازآسمان| |

پدر با شونه های افتاده از در خارج شد.افکارش یک لحظه بهش فرصت برای تصمیم گیری درست نمیدادن.اون از یه ماه پیش که خبره سرطان دخترش رو شنیده بود دنیابراش سیاه شده بود.پدری که هستیش رو مدیون دخترش بود.پری ای که با قدم گذاشتنش به زندگیش زندگیش رو عوض کرده بود٬هرچندکه به دنیا اومدن دخترش سختی های زیادی داشت.

زن ومرد برای داشتن یه کوچولو تمام مطب های دکترای خوب رو زیرو روکرده بودن.این مطب آخر و دکتر توش آخرین امیدشون بود٬آخرین امیدکه به یه کلمه نه یا اره ربط داشت.زن میترسید وارد مطب شه٬میترسید جواب این دکتر هم نه باشه.مرد اونو دنبال خودش میکشوند٬انگار که به زن چند وزنه سنگین وصل کرده بودن که نمیتونست راه بره.دکتربا دیدن آزمایش ها کمی فکر کرد وگفت :مبارکه٬به زودی صاحب فرزندی میشید٬یه کوچولوی نازو خوب.

صدای گریه بچه فضا روپر کرده بود.گریه بچه باصدای الله و اکبر اذان ظهردرهم آمیخت.پدربرای شکربه مسجد رفت٬اون حالاصاحب یه دختر بود٬یه دختر کوچولو وناز.به همین دلیل تمام بچه های بی سرپرست رومهمون کرد ویه جشن باشکوه گرفت.

دخترصدای جیغش توخونه پیچید که میگفت مامانی دیرم شد.بدو٬معلممون دعوام میکنه ها.اون حالا اول دبستان بود و شبیه یه فرشته ناز شده بود.

وای.. خدایا باورم نمیشه این اسم منه!من نفره اول کنکور٬نه این من نیستم..این باردختر کنکورداده بودو قبول شده بود.

سوگندیادمیکنم.....حالادختر توی لباس فارغ التحصیلش داشت سوگند یادمیکرد.حالابرای خودش یه خانم دکتر بود٬خانم دکتری که میخواست جون هزاران نفر رونجات بده.

حالاخانم دکتر رو تخت بیمارستانی که دکترش بود خوابیده بود وداشت با سرطان دسته پنجه نرم میکرد.تمام دکترا قطع امیدکرده بودند و میگفتن حداکثر یه ماه دیگه کارش تمومه!

الله واکبرو...این بارصدای اذان با صدای لااله الاالله مردم وکسانی که زیره تابوت دختر روگرفته بودن درهم آمیخت.دختر رو به خاک سپردن. فرشته ای که از اول جای اون تو دنیا نبود و نباید میومد٬اما با اومدنش به هزاران نفر امیدبخشید وجون هزاران نفر رو از دام مرگ رهایی بخشید٬اماحالاخودش با مرگ هم بسترشده بود وتوی خونه ابدیش خوابیده بود.اون به خواب رفت به خواب ابدی...

****************

این یه داستان بود٬شایدواقعی باشه و برای هزاران نفر اتفاق افتاده باشه.اتفاق افتاده باشه که همیشه یه چیز روبه زور از خدامیخوان و به خدامیگن چی کارکن وچیکار نکن٬درصورتی که اوخداست٬دانای مطلق٬ دارنده مطلق٬کسی که اگرصلاح بدونه میده اگه هم ندونه نمیده یا شایدم صلاح درگرفتن باشه اما ما...چیه که همیشه اسبمون رو میتازونیم و به موانع دقت نمیکینم!

****************

خداجون...

خودم رو میسپارم به خودت٬آخه فقط تویی که میدونی از چی و از کی دلم گرفته٬پس کمکم کن و هیچ وقت تنهام نزار.من سیاه ذره ای بیش واست نیستم میون این همه بنده خوبی که داری ولی من تورو دارم٬فقط و فقط تو....

میخوام فریاد بزنم ولی بغض راه گلوم رو بسته و سکوت میکنم٬چون خودت گفتی از رگ گردن هم بهمون نزدیک تری پس داد زدن فایده ای نداره.هیچ چیز نمیگم و تنها امیدم تویی...

باران خورده درجمعه 1388/07/24در هنگامه 13:10بااشكهايي ازآسمان| |

روزی در کنار برکه ای رفته بودم . دو قو را دیدم دو مظهر عشق

                 آن دو مشغول عشق ورزیدن و تعلیم عشق بودند که .......

       از آن دو  پرسیدم؟

      عشق چیست؟

                           گفتند: عشق یعنی جامی سنگی را به جامی از طلا ترجیح دادن.

      گفتم عاشقی  چیست؟

                           گفتند: جامی سنگی را طلا دیدن.

      گفتم عاشق کیست؟

                           گفتند: کسی که میان صد جام طلا فقط جام سنگی را بیند.

      گفتم معشوق کیست؟

                           گفتند: کسی که ارزش عشق ورزیدن را داشته باشد.

     و در پایان سوالاتم پرسیدم

                   چرا به عاشقان مجنون گویند؟

                         گفتند: کسی که عاشق شود دیگر عقلش از کار می افته و دل جای     

         اون و می گیره و دل فرماندهنده می شه و وقتی دل فرماندهنده بشه..............

باران خورده درچهارشنبه 1388/07/22در هنگامه 8:50بااشكهايي ازآسمان| |

شعر و خط:استاد حسین منزوی

باران خورده درجمعه 1388/07/17در هنگامه 18:8بااشكهايي ازآسمان| |

وقتی که برگی رو زمین میفته

                حس میکنم گریه بی صداشو.

                             آخه منم یه برگ خشک و زردم

                                          که بی صدا یه عمره گریه کردم

                                                       حس میکنم چی میگذره تو قلبش

                                                                    وقتی می بینه مرگ لحظه هاشو.

باران خورده دردوشنبه 1388/07/13در هنگامه 22:45بااشكهايي ازآسمان| |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و رویش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خواند :

پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو  رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با استیسی پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. استیسی به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. استیسی چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استیسی بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،جان.


پاورقي :  پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم!  هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

باران خورده دریکشنبه 1388/07/12در هنگامه 22:40بااشكهايي ازآسمان| |


Design By : Night Skin